تبليغاتX
کلک خیال
چقـدر دوست داشتم تمام دلتنگـ ـي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كــ ـردم!!

 

 

 

+ نوشته شده در  89/05/10ساعت 8:15 PM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 

دیروز مسافری از غربت به سوی نا افق های جاده می رفت،چشمانش خسته اما امیدوار بود.

به پشت سر نگریست؛

گذشته ایی مبهم با لحظاتی پر تکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست!

چشمان پرسش گرش به جلو خیره ماند،آینـ ــده ایی نا معلوم...

آری حال زمانی بود که باید به جاده بی انتهای آینده سرازیر می شد !

گفتم: کجا ای دل دریایـ‌ ـــی؟

گفت: به سوی دیار خوبی ها!

گفتم : هر کجا که میـروی چشمان گریان ما را هم با خود ببر.

گفت: اندیشمنــ ــدان چشم گریان توشه سفر نکنند!

گفتم: پس چشمان ما کجا خواهد گریست؟

گفت: بین مرز دل و عقل آنکه هیچ چاره ایی نیست برای چشم!

و اشک جز آنکه به پای یار بریــ‌ـ ــز ..،

همین و بس!

گفتم: پس به جای آب و آئینه ، پشت مسافــ ـــر ، روزها روبــروی آینه خواهم گریست!

+ نوشته شده در  89/05/01ساعت 8:45 PM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 

آدمــک آخر دنیاست ، بخنـ ــد

آدمک مرگ همین جاست ، بخند

آن خدایی که بزرگش خواندی

به خــدا مثل تو تنهاست ، بخند

دستخطی که تو را عاشق کرد

شوخـ ــی کاغذی ماست ، بخند

فکر کن درد تو ارزشمنـــد است

فکر کن گریه چه زیباست ، بخند

صبح فردا به شبت نیست که نیست

تازه انگار که فرداست ، بخنـــ ـــد

راستــی آنچه به یادت دادیم

پر زدن نیست که درجاست ، بخند

آدمک نغمه ی آغاز نخوان

به خدا آخر دنیاست ، بخند

+ نوشته شده در  89/04/14ساعت 9:13 AM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 

 امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امیـ ــد داشتم که با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطـ ــر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی.

هنگامی که می خواستی از خانه بیرون بروی، می دانستم که مـ ــی توانی چند دقیقه ای توقف کرده و به من سلام کنی، اما تو خیلی سـ ـــرگرم بودی. زمانی که پانزده دقیقه بیهوده بر روی صندلی نشسته بودی و پاهایت را تکان می دادی،
فکر می کردم که می خواهی با من سخن بگویی، اما تو به سوی تلفن دویـ ــدی و با یکی از دوستانت تماس گرفتی تا ازچیزهای بی اهمیت بگویی. من با صبر و شکیبایی، در تمام مدت روز تو را نگاه می کردم و تو آن قدر مشغول بودی که هیچ چیز به من نگفتی.

موقع خوردن ناهار متوجه شـ ـــدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند، اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنـ ــی. به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کرده و  وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی.

من باز هم با شکیبایی منتظر مانـ ــدم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلـ ــی خسته ای. بعد از گفتن شب بخیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست، شاید نمی دانستـ ــی که من همیشه آن جا با تو هستم.

من بیش از آن که تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی. من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بـ ــزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است!

بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امیـ ــد که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشـ ــی.


                                                                                                         دوست تو "خدا"

+ نوشته شده در  89/03/22ساعت 9:10 PM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 

خدا به شیطان گفت : لیلی را سجـ ــده کن . شیطان غرور داشت ، سجـده نکرد .
گفت من از آتشـم و لیلی گِل است.

خدا گفت :  ســجـ ــده کن ، زیرا که من چنین می خواهم .  
شیطان سجده نکرد . سـرکشی کرد و رانـ ــده شد و کینه ی لیلی را به دل گرفت.
 
شیطان قسم خورد که لیلی را بی آبرو می کند و تا واپسین روز حیات ، فرصت خواست . خدا مهلتش داد . اما گفت نمی توانـ ــی ، هرگز نمی توانی ، لیلی دردانه ی من است . قلبش چراغ من است و دستش در دست من.
 
گمراهی اش را نمـ ـــی توانی حتی تا واپسین روز حیات .
 
شیطان می داند لیلی همان است که از فرشته بالاتر می رود و می کوشـ ــد بال لیلی را زخمی کند .

عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است . او بد نامی لیلی را می خواهـ ـــد . بهانه ی بودنش تنها همین است .
 
 می خواهد قصه ی لیلی را به بیراهه کشد . نام لیلی رنج شیطان است . شیطان از انتشار لیلـ ــی می ترسد .

لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد .

+ نوشته شده در  89/03/04ساعت 8:12 PM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 
بارانـی ام ، بارانـی ام ، بارانـی از آتش

 یك روح بی پـروا و سـرگردانی از آتش

 این كوچه ها ، دیوارها ، اصلاً تمام شهر

سوزان و من محبوس در زندانی از آتش

 اهل غــزل بودم ، خدا یكجا جوابم كرد

 با واژه ای ممنوع  ، با انسانی از آتش

  بی شك سرم از توی لاكم در نمی آمد

 بر پا نمی كــــردی اگر طو فانی از آتش

  تا آمــــــدی ، آتشــــفشانی سالها خاموش

 بغضش شكست و بعد شد طغیانی از آتش

  كاری كه از دست شما هم بر نمی آمد

 من بـودم و در پیـش رویم خوانی از آتش

  این روزها محكومِ  اعدامم به جرم عشق

 در انتظارم بشـــنوم   ، فــــرمانی از آتش

 

(متاسفانه نمیدونم شاعــر این شعر زیبا کیه!!) 

+ نوشته شده در  89/02/07ساعت 2:0 PM  توسط سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد | 
 
نقطه سـ ــر خط
غـ ـریبه
ایمیـ ـل
دفـتــ ـر خاطرات
سـ ـر فصلها
دلتنگت شـ ـدم به همین سادگی
من آشناییم که غـریبه من را نمیشناسـ ــد!
من غــ ــریبه ام که آشنا من را نمیشناسد!

من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ !
من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛
من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسـ ــی دل ندارد که حرفم را بدانـد!
مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــ ــد لاجـرم بر دل نشیند؟!

من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم !

شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننـ ـده نیستم اما میخوانم، مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم!

من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجـ ــر زد!
من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد!
من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ !
من آنم که به سادگی فرامـ ــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند!

دنیای من با این همه گفتار سپیـ ـدتـر از بـرفــــ استـــ چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من!

من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــ ــد!
من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد!

باز میخواهـ ــی بدانی کی هستم !؟
به راسـتی من کی هستم !؟

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

زندگی آرام استـــ ،مثل آرامش یكـــ خواب بلند؛

زنـدگی شـیرین استـــ ،مثل شـیرینـ ــی یكــ روز قشنگــــ ؛

زنـدگی رویایی اسـتــــ ،مثل رویای ِیكی كودكــ ناز؛

زنـدگی زیبایـ ــی استــــ ،مثل زیبایی یكـــ غنچه ی باز؛

زنـدگـ ــی تكـــ تكـــ این ساعتهاسـتـــــ ؛

زنـدگی چرخش این عقربه هاسـتـــــ ؛

زنـدگی راز دل مادر من. زنـ ــدگی پینه ی دستــــ پدر اسـتــــ ؛

زنـدگی مثل زمان در گــذر... غــریبه نیسـتم میشناسی ام !!

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

براي سال ها مينويسم ...
سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ...
افســ ــوس كه قصه ي مادر بزرگ درست بود ...
هميشه يكي بود يكي نبود!

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

یکی از سکوت صدایم کرد وبا صدایش سکوتم را شکست این صدای تنهایی بود، که غم را برایم هدیه آورده بود
او چه می دانست که غم من تنهایی است نه غم تنهایی !

ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت، در سکوت تنها می ماندم !
ای سکوت صدایم کن
تنها تو از صدای دلم آگاهـ ـی

و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتـ ـم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی است غم من آن است!

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

بودیم و کس پاس نمیــداشت هستیم، باشــد، نباشیــم و بداننـــد بودیـــم!

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

لحظه ها را میگذراندیــ ــم تا به خوشبختی برسیــم!
غافل از اینكه خوشبختی در آن لحظه ها بــود كه گذراندیــم !!

ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ

اَللُهـمَ عَجل لِولیــکَ الفَـــ ــرج

محرم راز
رصــ ـــ ـــ ـــ ـــد
نیـــــــنوا
مشـ ـق خیال
مرداد 1389
تیر 1389
خرداد 1389
اردیبهشت 1389
فروردین 1389
اسفند 1388
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
سر فصل
هـ ــوای گریه
شکوه از روزگار
شعــ ــر
هرگز گمان مبر كه زخیال تو غافلم
رهگـ ـذر
افــ ــق
he & she
آســـمان رویا
ســـ ــلام غریبه
مسعود ده نمکی
به همین سادگـ ـی
گالـــری عکس سیما
سایه های ابـــ ــــــدی
لحظه ای با قاصـــ ــدک ها
ܓܨஜ چار دیـــــواری ஜܓܨ
*•..•*در هـم و بــ ــر هم*•..•*
SMS عاشقانه، فلسفي و ...
اخبار جدیـ ـد از باشگاه رئال
---==جوانان منتظـ ـر==--
ترا من چشم در راهــم...
*•.•* عاشـــقانه *•.•*
دنیایی آبـ ــی و سیاه
دختـــ ـــری از کویـــر
پنجره اي رو به خدا
زیباتـ ــریـ ـن رویا
ما دو تا تنها!
دختــــرونه
تنهایـی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM