![]() |
![]() |
|
| چقـدر دوست داشتم تمام دلتنگي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كـردم!! |
|
نمی دانم ...! شاید خطا كردم و تو بی آنكه فكر غربت چشمان من باشی رفتی! نمی دانم كجا ! تاكی ، برای چه ... ولی رفتی ! و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید ... بعد از رفتنت یك قلب دریایی ترك برداشت ... بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاكستری گم شد و گنجشكی كه هرروز از كنار پنجره با مهربانی دانه برمی داشت ،تمام بالهایش غرق در اندوه غربت شد .. بعد از رفتنت آسمان چشم هایم خیس باران شد ... بعد از رفتنت انگار كسی حس كرد من بی تو تمام هستی ام ، از دست خواهد رفت ... كسی حس كرد؟! كسی فهمید تو ، نام مرا از یاد خواهی برد و من ، با آنكه می دانم تو هرگز یاد را با عبور خود نخواهی برد ، هنوز آشفته چشمان دریایی توام ..! برگرد ببین كه سرنوشت انتظار من چه خواهد شد ؟! بعد از این همه طوفان ... كسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت : تو هم در پاسخ این همه بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا كردم ! و من در حالتی مابین اشك و حسرت و تردید ، كنار انتظاری كه بدون پاسخ و سرد است و در اوج پائیزی ترین ویرانه این دل ! ، میان غصه ای از جنس بغض كوچك یك ابر ، نمی دانم چرا ؟!! شاید به رسم عادت پروانگیمان ... باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا كردم!! |
|
خدایا میبینی ...
نبضهاي کنـــد اين دل مـــــرده را؟
چه میگویم ؟ که چشمهایم خورشید شـــد از نگاهت..
همين گونه خوب است، ادامه مطلب |
|
پرنـده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کـرد و گفت: اما من درخت نیستم؛ تو نمی توانی روی شانه من آشیانه بسازی. پرنده گفت: من فــرق درختها و آدمها را خوب میدانم. اما گاهی پرنــده ها و انسانها را اشتباه می گیرم! انسان خندیــد و به نظـرش این بزرگترین اشتباه ممکن بــود! پرنــده گفت: راستی چـرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان اما باز هم خندیــد! پـرنده گفت: نمیدانی توی آسـمان چقدر جای تو خالی است! انسان دیگر نخندیــد؛ انگار ته خاطــراتش چیزی را به یاد آورد، چیزی که نمی دانست چیست! شایـد یک آبـی دور، یک اوج دوست داشتنی! پرنـده این را گفت و پر زد. انسان رد پـرنده را دنبال کـرد تا این که چشمش به یک آبی بـزرگ افتاد و یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سـرش آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد. آنگاه خـدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشـت و گفت: یادت می آیــد تو را دو بال و دو پا آفـریـده بودم؟ زمین و آسمان هـر دو بـرای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی! راستی عزیـزم! بال هایت را کجا گذاشتی؟! انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد! آنگاه ســر در آغوش خدا گذاشت و گریست! |
|
شعـر استاد شهـریار همیشه شیرینه و دلنشین ، حتی اگه صــدها بار بخونی باز تازگی داره! امشـــب ای ماه به درد دل من تسکینی آخـــر ای ماه تــــو همــدرد من مسکینی کاهش جان تو مـن دارم و من مــی دانم که تو از دوری خورشـید چه ها می بینی تو هم ای بادیه پیمای محبت چون من ســــر راحت ننـهادی به ســــر بالینی هر شب از حسـرت ماهی من و یک دامن اشک تو هم ای دامن مهتاب پـر از پروینی همه در چهـــره مهتاب غم از دل شویـــد امشب ای مه تو هم از طالع من غمگینی مــن مگر طالع خود در تو توانـم دیـــدن که تو هم آینـــــه بخت غبار آگینــــــی باغبان خار ندامت به جگر می شکند برو ای گل که سزاوار همان گلچینی نی محزون مگر از تربت فرهاد دمیــد که کند شکوه ز هجران لب شیرینی تو چنین خانه کن و دل شکن ای باد خزان گــــر خود انصاف کنی مسـتحق نفرینـــی کی بر این کلبه طوفان زده سر خواهی زد ای پـرســـــــتو که پیام آور فروردینــــــــی شهــریارا! اگر آییـــن محبت باشـــد چه حیاتی و چه دنیای بهشت آیینی
آمــــــــــدی جانم به قربانـــت ولـــی حالا چرا ؟ نوشــــدارویی و بعـد از مــرگ سـهراب آمـــدی عمـــر ما ار مهلت امــروز و فـــردای تو نیست نازنینا! ما به ناز تو جــــوانی داده ایـــم وه که با این عمـــــــــر های کوتـه بــی اعتبار آسمان چون جمع مشتاقان ، پریشان می کند شـــهریارا! بی حبیب خود نمی کـــــردی سفــــر
بی مونس و تنها چرا ؟ تنها چرا ؟ حالا چرا؟! |
|
الهي ! اي درمان كننده دردها ، اي شوينــده گناه از ديوانها ، اي علاج نسيانها ، اي به هر دردي دوا ،اي يادت شفا ، اي بقلبم ضيا ، اي اجابت كننده دعا ، اي هستي را از تو صفا ، اي مرا تكيه گاه و اميد و رجا ! الهي ! اي كه لطف و رحمتت دستگير بيچارگان است، اي كه نظرعنايتت بسوي آورگانست ! الهي ! به اين گداي درگاهت از خزانه رحمتت صــدقه اي مرحمت فرما اي مبدا و نمتها، اي رحمت بي انتها، اي حقيقت بقا، اي همه موجودات عظمت در فنا ! الهي ! اي بدون مكان و جا، از باطنم دوركن هوي و نجاتم بده از دغلي و دغا، اي غناي دنيا و آخرت اين گدا .... بكامم ريز از عشق و محبتت و شراب دارم به سوي كويت ! اي لطفت تيره شام مرا مهتاب در اندازم بوادي صلح و صواب، اختيارم كن به يكبار خطاب! الهي ! پناهي جز پناهت و سرايي جزا سرايت و كويي جز كويت و عشقي جز عشقت و لطفي جز لطفتو رحمتي جز رحمتت و احساني جز احسانت! وجودم از پي گناه در بستـر محنت است و روح و قلبم دچار تسويف و ذلت ، دل بينايان از من غرق نفرت است ، مرا جايي نيست ! اي دريا رحمت، عنايتي كه ترا هستم پاي بست جز كشكول گدايي مــرا نيست در دست ! الهي ! آفات مفس بر قلبم نيشتر مي زنــد، به بند اسارت هوايم مي بنــدد هوشم از سر ميبــرد ! جز پاك كردن گناه چه ميكني با اين پليـــد، اي كه رحمتت از مشـــرق توبه ام شــد پديد، اي لطف و كرامتت مرا كليــد، اي رقيب و اي عزيز و الشهيــد! الهي ! اي براي موجودات مقصود ، اي وجود نا محدود، اي جداي از عـدد و متعدد! من تباه و رو سياه و ناتوانم ، كـر و كور فقيــر و بي زبانم ، بپاي دل بسـويت راه پويم بغريـر عفو تو چيزي نجويم ، بده راهم كه من درمانده هستم ، شكسته بال و پروا مانده هستم! الهي ! شيطان را از من دور كن ، دو چشمم از غيــر خود كور كن ، حاجتم روا كن ، از عشقت مرا رسوا كن, درد فراقـم دوا كن ! برگرفته از کتاب ارزشمند "مونس جان" حسن زاده آملی
|
|
و خدا یکی بود ، و یکی چگونه می توانست باشد؟ هر کسی به اندازه ای که احساسش می کننـد، هست ! و خدا کسی که احساسش کنـد، نداشت. عظمتها همـواره در جستجوی چشمی است که آنـرا ببیند ، خوبیها همـواره نگـران که آنرا ، بفهمنــد ! و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد؛ و قدرت نیازمنــد کسی است که در برابرش رام گـردد ، و غــــرور در جستجوی غـــــروری است که آنـرا بشکنــــد ؛ و خـدا عظیم بود وخوب و زیبا و پر اقتـدار و مغـرور ، .... اما کسی نداشت ؛ و خدا آفریـدگار بود، و چگونه می توانست نیافرینـــد؟! زمین را گستـرد و آسمانها را بر کشید … و خدا یکی بود و جـز خدا هیچ نبود ، و با نبودن چگونه توانستن بود؟ و خدا بود و با او عـدم بود ، حـرف هایی است برای گفتن که اگر گوشی نبـود ، نمی گوییم و حرفهایی است برای نگفتن! حرف های خوب و بزرگ و ماورایی همین هاینــد ، و سرمایه هر کسی به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد ... و خدا برای نگفتن حرف های بسیار داشت ، درونش از آنها سـرشار بود ، و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟ و خدا بود و عـدم ، جز خدا هیچ نبود ، در نبـودن ، نتوانستن بود ، با نبـودن نتوان بودن ، و خدا تنها بود ، هر کسی گمشــده ای دارد ، ..... و خدا گمشــده ای داشت !
"دکـتر علی شـریعتی" |
|
محبس خویشتن منم ، از این حصار خسته ام من همه تن انا اللحقم ، كجاست دار ، خسته ام
در همه جای این زمین ، همنفسم كسی نبود زمین دیار غربت است ، از این دیار خسته ام
كشیده سرنوشت من به دفترم خط عذاب از آن خطی كه او نوشت به یادگار خسته ام
در انتظار معجزه ، فصل به فصل رفته ام هم از خزان تكیده ام ، هم از بهار خسته ام
به گرد خویش گشته ام ، سوار این چرخ و فلك بس است تكرار ملال ، ز روزگار خسته ام
دلم نمی تپد چرا ، به شوق این همه صدا من از عذاب كوه بغض ، به كوله بار خسته ام
همیشه من دویده ام ، به سوی مسلخ غبار از آنكه گم نمی شوم در این غبار ، خسته ام
به من تمام می شود سلسله ای رو به زوال من از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام
قمار بی برنده ایست ، بازی تلخ زندگی چه برده و چه باخته ، از این قمار خسته ام
گذشته از جاده ی ما ، تهی ترین غبار ها از این غبار بی سوار ، از انتظار خسته ام
همیشه یاور است یار ، ولی نه آنكه یار ماست از آنكه یار شد مرا دیدن یار، خسته ام |
|
نقطه سر خط غــریبه ایمیـل دفتر خاطرات سر فصلها |
| دلتنگت شــدم به همین سادگی |
من آشناییم که غـریبه من را نمیشناسد!
من غـریبه ام که آشنا من را نمیشناسد! من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ ! من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛ من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسی دل ندارد که حرفم را بدانـد! مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــد لاجـرم بر دل نشیند؟! من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم ! شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننــده نیستم اما میخوانم، مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم! من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجــر زد! من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد! من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ ! من آنم که به سادگی فرامـــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند! دنیای من با این همه گفتار سپیـدتـر از بـرفــــ استـــ چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من! من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــد! من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد! باز میخواهی بدانی کی هستم !؟ به راسـتی من کی هستم !؟ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ زندگی آرام استـــ ،مثل آرامش یكـــ خواب بلند؛ زنـدگی شـیرین استـــ ،مثل شـیرینی یكــ روز قشنگــــ ؛ زنـدگی رویایی اسـتــــ ،مثل رویای ِیكی كودكــ ناز؛ زنـدگی زیبایی استــــ ،مثل زیبایی یكـــ غنچه ی باز؛ زنـدگی تكـــ تكـــ این ساعتهاسـتـــــ ؛ زنـدگی چرخش این عقربه هاسـتـــــ ؛ زنـدگی راز دل مادر من. زنـدگی پینه ی دستــــ پدر اسـتــــ ؛ زنـدگی مثل زمان در گــذر... غــریبه نیسـتم میشناسی ام !! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ براي سال ها مينويسم ... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ... افسوس كه قصه ي مادربزرگ درست بود ... هميشه يكي بود يكي نبود! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ یکی از سکوت صدایم کرد وبا صدایش سکوتم را شکست این صدای تنهایی بود، که غم را برایم هدیه آورده بود او چه می دانست که غم من تنهایی است نه غم تنهایی ! ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت، در سکوت تنها می ماندم ! ای سکوت صدایم کن تنها تو از صدای دلم آگاهی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی است غم من آن است! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ بودیم و کس پاس نمیــداشت هستیم، باشــد، نباشیــم و بداننـــد بودیـــم! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ لحظه ها را میگذراندیــم تا به خوشبختی برسیــم! غافل از اینكه خوشبختی در آن لحظه ها بــود كه گذراندیــم !! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ اَللُهـمَ عَجل لِولیــکَ الفَــرج |
| محرم راز |
|
رصــ ـــ ـــ ـــ ـــد نیـــــــنوا |
| مشق خیال |
|
آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 |
| سر فصل |
|
دلم گرفته ای یار هوای گریه با من هرگز گمان مبر كه زخیال تو غافلم شکوه از روزگار شعـــر |
| نویسندگان |
|
سـ ــ ـهـ ــ ـنـ ــ ــد پائیـــز |
|
RSS
|