![]() |
![]() |
|
| چقـدر دوست داشتم تمام دلتنگـ ـي هاي اين روز ها را با كسي تقسيم مي كــ ـردم!! |
|
|
|
دیروز مسافری از غربت به سوی نا افق های جاده می رفت،چشمانش خسته اما امیدوار بود. به پشت سر نگریست؛ گذشته ایی مبهم با لحظاتی پر تکاپو و عبرت انگیز در جلوی چشمانش نقش بست! چشمان پرسش گرش به جلو خیره ماند،آینـ ــده ایی نا معلوم... آری حال زمانی بود که باید به جاده بی انتهای آینده سرازیر می شد ! گفتم: کجا ای دل دریایـ ـــی؟ گفت: به سوی دیار خوبی ها! گفتم : هر کجا که میـروی چشمان گریان ما را هم با خود ببر. گفت: اندیشمنــ ــدان چشم گریان توشه سفر نکنند! گفتم: پس چشمان ما کجا خواهد گریست؟ گفت: بین مرز دل و عقل آنکه هیچ چاره ایی نیست برای چشم! و اشک جز آنکه به پای یار بریـــ ــز ..، همین و بس! گفتم: پس به جای آب و آئینه ، پشت مسافــ ـــر ، روزها روبــروی آینه خواهم گریست! |
|
آدمــک آخر دنیاست ، بخنـ ــد آدمک مرگ همین جاست ، بخند آن خدایی که بزرگش خواندی دستخطی که تو را عاشق کرد فکر کن درد تو ارزشمنـــد است صبح فردا به شبت نیست که نیست راستــی آنچه به یادت دادیم پر زدن نیست که درجاست ، بخند آدمک نغمه ی آغاز نخوان |
|
امروز صبح وقتی از خواب برخاستی، تو را تماشا کردم و امیـ ــد داشتم که با من حرف خواهی زد، فقط در چند کلمه و یا از من به خاطـ ــر چیزهای خوبی که دیروز در زندگی تو اتفاق افتاد تشکر خواهی کرد. اما تو سرگرم پوشیدن لباس بودی. موقع خوردن ناهار متوجه شـ ـــدی که چند نفر از دوستانت قبل از غذا کمی با من حرف می زنند، اما تو چنین کاری نکردی. باز هم زمان باقی است و امیدوارم که تو سرانجام با من حرف بزنـ ــی. به خانه رفتی و به نظر می رسید که کارهای زیادی برای انجام دادن داری. بعد از انجام چند کار، تلویزیون را روشن کرده و وقت زیادی را در برابر آن سپری کردی. من باز هم با شکیبایی منتظر مانـ ــدم که بعد از تماشای تلویزیون و خوردن غذا با من حرف بزنی. هنگام خوابیدن گمان کردم که خیلـ ــی خسته ای. بعد از گفتن شب بخیر به خانواده، سریعاً به سوی رختخواب رفتی و خوابیدی. مهم نیست، شاید نمی دانستـ ــی که من همیشه آن جا با تو هستم. من بیش از آن که تو بدانی، صبر پیشه کردم، من حتی می خواستم به تو بیاموزم که چگونه با دیگران صبور و شکیبا باشی. من به تو عشق می ورزم و هر روز منتظرم تا با من حرف بـ ــزنی. چقدر مکالمه یک طرفه و یک جانبه سخت است! بسیار خوب، تو یک بار دیگر از خواب برخاستی و من نیز یک بار دیگر فقط برای عشق به تو منتظر خواهم ماند به این امیـ ــد که امروز مقداری از وقتت را به من اختصاص دهی، روز خوبی داشته باشـ ــی.
|
|
خدا به شیطان گفت : لیلی را سجـ ــده کن . شیطان غرور داشت ، سجـده نکرد . خدا گفت : ســجـ ــده کن ، زیرا که من چنین می خواهم . عمریست شیطان گرداگرد لیلی می گردد . دستهایش پر از حقارت و وسوسه است . او بد نامی لیلی را می خواهـ ـــد . بهانه ی بودنش تنها همین است . لیلی عشق است و شیطان از عشق واهمه دارد . |
|
بارانـی ام ، بارانـی ام ، بارانـی از آتش
یك روح بی پـروا و سـرگردانی از آتش این كوچه ها ، دیوارها ، اصلاً تمام شهر سوزان و من محبوس در زندانی از آتش اهل غــزل بودم ، خدا یكجا جوابم كرد با واژه ای ممنوع ، با انسانی از آتش بی شك سرم از توی لاكم در نمی آمد بر پا نمی كــــردی اگر طو فانی از آتش تا آمــــــدی ، آتشــــفشانی سالها خاموش بغضش شكست و بعد شد طغیانی از آتش كاری كه از دست شما هم بر نمی آمد من بـودم و در پیـش رویم خوانی از آتش این روزها محكومِ اعدامم به جرم عشق در انتظارم بشـــنوم ، فــــرمانی از آتش
(متاسفانه نمیدونم شاعــر این شعر زیبا کیه!!) |
|
نقطه سـ ــر خط غـ ـریبه ایمیـ ـل دفـتــ ـر خاطرات سـ ـر فصلها |
| دلتنگت شـ ـدم به همین سادگی |
من آشناییم که غـریبه من را نمیشناسـ ــد!
من غــ ــریبه ام که آشنا من را نمیشناسد! من آنم که هرکس یادگاری از درد بر دلم گذارد و رفتـــ ! من آنم که هرچه زجـرم دادند کینه شان را به دل نگرفتم ؛ من آنم که از دل مینویسم اما انگار کسـ ــی دل ندارد که حرفم را بدانـد! مگر نگفتنـد: آنچه از دل بر آیــ ــد لاجـرم بر دل نشیند؟! من گمشده ای در غــربتـــ یادها هستم ! شاعــر نیستم اما شعــر میگویم، خواننـ ـده نیستم اما میخوانم، مومــن نیستم اما خــدا را عبادت میکنم، نویسنــده نیستم اما مینویسم! من آنم که به هـر که محبتـــ کــردم از پشتـــ به من خنجـ ــر زد! من آنم که سـینه اش غمها برای گفتن دارد! من آنم که در این دنیا بی ادعاستــــ ! من آنم که به سادگی فرامـ ــوش میشوم زودتـر از یک پلک زدن، آنچنان که فراموشم کردند! دنیای من با این همه گفتار سپیـ ـدتـر از بـرفــــ استـــ چون اگر کسی را نداشته باشم خدا را دارم و اوستــــ یاره واقعیه من! من آنم که کسی حتی نزدیکانم مرا با این نام نمیشناسنــ ــد! من آنم که ناشناس بودن را دوستــــ دارد! باز میخواهـ ــی بدانی کی هستم !؟ به راسـتی من کی هستم !؟ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ زندگی آرام استـــ ،مثل آرامش یكـــ خواب بلند؛ زنـدگی شـیرین استـــ ،مثل شـیرینـ ــی یكــ روز قشنگــــ ؛ زنـدگی رویایی اسـتــــ ،مثل رویای ِیكی كودكــ ناز؛ زنـدگی زیبایـ ــی استــــ ،مثل زیبایی یكـــ غنچه ی باز؛ زنـدگـ ــی تكـــ تكـــ این ساعتهاسـتـــــ ؛ زنـدگی چرخش این عقربه هاسـتـــــ ؛ زنـدگی راز دل مادر من. زنـ ــدگی پینه ی دستــــ پدر اسـتــــ ؛ زنـدگی مثل زمان در گــذر... غــریبه نیسـتم میشناسی ام !! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ براي سال ها مينويسم ... سال ها بعد كه چشمان تو عاشق ميشوند ... افســ ــوس كه قصه ي مادر بزرگ درست بود ... هميشه يكي بود يكي نبود! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ یکی از سکوت صدایم کرد وبا صدایش سکوتم را شکست این صدای تنهایی بود، که غم را برایم هدیه آورده بود او چه می دانست که غم من تنهایی است نه غم تنهایی ! ولی اگر غم هم مرا تنها می گذاشت، در سکوت تنها می ماندم ! ای سکوت صدایم کن تنها تو از صدای دلم آگاهـ ـی و تو ای غم مرا رها کن که غم من از هجر نیست و سکوتـ ـم نه از تنهایی که رفیقم فقط تنهایی است غم من آن است! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ بودیم و کس پاس نمیــداشت هستیم، باشــد، نباشیــم و بداننـــد بودیـــم! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ لحظه ها را میگذراندیــ ــم تا به خوشبختی برسیــم! غافل از اینكه خوشبختی در آن لحظه ها بــود كه گذراندیــم !! ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ ــ اَللُهـمَ عَجل لِولیــکَ الفَـــ ــرج |
| محرم راز |
|
رصــ ـــ ـــ ـــ ـــد نیـــــــنوا |
| سر فصل |
|
هـ ــوای گریه شکوه از روزگار شعــ ــر هرگز گمان مبر كه زخیال تو غافلم |
|
RSS
|